تبليغاتX
سایه ی مهتاب

سایه ی مهتاب

چون به حریم چشمانم با پای مهتاب قدم می نهی، تبسم مهتاب را به من هدیه کن

کاروان

 

عمر پا در دل من مینهد و میگذرد

خسته شد چشم من از این همه پاییز و بهار

نه عجب گر نکنم بر گل و گلزار نظر

در بهاری که دلم نشکفد از خنده یار

چه کند با رخ پژمرده من گل به چمن؟

چه کند با دل افسرده من لاله به باغ؟

من چه دارم که برم بر در ان غیر از اشک؟

وین چه دارد که نهد بر دل من غیر از داغ؟

عمر پا در دل من مینهد و میگذرد

میبرد مژده ازادی زندانی را

زودتر کاش به سر منزل مقصود رسد

سحری جلوه کند این شب ظلمانی را

پنجه مرگ گرفته است گریبان امید

شمع جانم همه شب سوخته بر بالینش

روح ازرده من میرمد از بوی بهار

بی تو خاریست به دل،خنده فروردینش

عمر پا در دل من مینهد و میگذرد

کاروانی همه افسون،همه نیرنگ و فریب

سالها باغ و بهارم همه تاراج خزان

بخت بد،هرچه کشیدم همه از دست حبیب

دیدن روی گل و سیر چمن نیست بهار

به خدا بی رخ معشوق گناه است گناه!

ان بهار است که بعد از شب جانسوز فراق

به هم امیزد ناگه...دوتبسم!دو نگاه!

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/09/03ساعت 21:53  توسط مهتابی 

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه که بودم

در نهانخانه ی جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

يادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتی بر لب آن جوی نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان زمان رام

خوشه يماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد تو به من گفتی:

? از اين عشق حذر کن!

لحظه ای چند بر اين آب نظر کن

آب، آيينه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا، که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی، چندی از اينشهر سفر کن! ?

با تو گفتم:

 حذر از اين عشق؟

ندانم

سفر از پيش تو؟

هرگز نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

به من سنگ زدی، من نه رميدم، نه گسستم

باز گفتم که: تو صيادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم ...

اشکی از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگريخت

اشک در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد

يادم آيد که دگر از تو جوابی نشنيدم

پای در دامن اندوه کشيدم

نگسستم، نرميدم

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی ديگر از آن کوچه گذر هم

بی تو، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/06ساعت 21:59  توسط مهتابی  | 

به افتخار بهاره جوووووووووونم

 

تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه

تصور کن اگه حتی همش ناجور و نا فرمه!

 تصور کن اگه حتی تصور کردنش درده

که نشریات ایرانی بدون صفحه ی زرده

نه تیترش برج میلاده, نه اخبارش همه سرده

تو روزنامه نمیخونی که (اکبر خودکشی کرده)

تصور کن اگه حتی تصور کردنش کشکه

که از ارکان مدیریت , یکی هم ناله و اشکه

تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته

که جام برتر اخلاق , به روی دست نیکبخته

نه فکر چشم و ابروشه, نه فکر حالت موشه

نه فکر تست و لیوانه, نه فکر درد زانوشه

تصور کن اگه حتی تصور کردنش ننگه

که بازیکن بدون پول, برای تیم میجنگه

 تصور کن اگه حتی تصور کردنش بادِه

ورود زن به ورزشگاه, ازاین پس دیگه آزاده

تصور کن اگه حتی دلت درسینه میسوزه

اگه حتی ملال آورتر از حرفای فیروزه

تصور کن اگه حتی تصور کردنش زوره

که آسیا شکست خورده به دست امپراطوره

تصور کن که فوتبال فارغ از مکر سیاسیها

مکرر کرده خوشنامی آبیها و پاسیها

تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته

که ایرانی به میدانها همیشه شاد و خوشبخته

 

سلام بعد از یه قرن ابیدم. بهاره به خاطر اب قبل مرسی

خوب من دیگه حس نوشتن ندارم....

عسل من به تو باز چیزی گفتم رفتی همه جا بخش کردی!!!!

این بهاره ی خودمونه هاااااااااااااا.سر کارت گذاشته بودم

خوب دیگه فعلا بای...

سعی میکنم دوباره بیام

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/18ساعت 20:8  توسط مهتابی  | 

من اومدم

سلام من از امروز به مهتابی تو نوشتن این وبلاگ کمک میکنم

امیدوارم لحظات خوبی رو تو وبلاگ ما سپری کنید.

تا بعد...   بهاره

+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/30ساعت 21:11  توسط مهتابی  | 

ای کاش...

 

ای کاش بودی و می دیدی که چشمانم چطور در انتظار توست ،

اشک ها در بدرقه راهت همچو آبی که بدرقه کننده مسافر است

تو را بدرقه می کرد

و در انتظار بازگشت توست !

ای کاش بودی و التماس دستانم را می دیدی که به سوی تو دراز شده

و با فریادی بی صدا تو را به سوی خود می خواهد

اما این بازی من را در حسرت دیدارت جای گذاشت و رفت.

آری این منم!

که از دوری تو دیگر تاب و توان حرف زدن ندارم

برگرد که دیگر در من جانی نمانده

که نثار تو کنم

برگرد !

 

من دلم تنگ کسیست که به دلتنگی من می خندد

باور عشق برایش سخت است

ای خدا باز به یاری نسیم سحری

می شود آیا باز دل به دل نازک من بربندد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/18ساعت 14:4  توسط مهتابی  | 

اشتباه

 

شاید آن روز که سهراب نوشت تاشقایق هست زندگی باید کرد!

خبری ازدل پر درد گل یاس نداشت ...

باید اینجور نوشت :

هرگلی هم باشی , چه شقایق چه گل پیچک و یاس

زندگی اجبار است ..

زندگی بازی تکراری این ثانیه هاست ...

زندگی فرصت بس کوتاهیست

تا بدانیم که مرگ , آخرین نقطه پرواز پرستو ها نیست...

مرگ هم حادثه است...

مثل افتادن برگ

که بدانیم پس از خواب زمستانی خاک

نفس سبز بهاری جاریست!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/31ساعت 20:17  توسط مهتابی  | 

مادر

شکوفه

زن جوان به تخت واتاق خالی نگاه کرد.قلبش پر از درد شد.زمانی این اتاق برایش فضایی نشاط اور بود.ولی اکنون.........                                                                                                              از جا برخاست.پشت پنجره رفت. به یاد روزهایی افتاد که دختر دستهایش را تکان میداد و با خوشحالی از او میخواست به حیاط برود.                                                                                                 پای به حیاط گذاشت.روزی که شکوفه به دنیا امده بود شوهرش نهال کوچکی را به نام او کاشته بود.مادر همانطور که شکوفه را بزرگ میکرد به فکر پرورش نهال هم بود.روزی که شکوفه به یکباره بیمار شده و در بیمارستان بستری شده بود ،زن درخت کوچک را فراموش کرده بود. چند هفته ای میشد که به درخت اب نداده بود.اب پاش را برداشت و به کنار درخت رفت. شکوفه هر روز به درخت اب میداد.چقدر نهال کوچک بزرگ شده بود.چند شکوفه درخت را زیبا تر کرده بود.مادر میدانست شکوفه هم به جای دخترک به او لبخند خواهند زد .زن میدانست درخت برای دلخوشی اش به بار نشسته است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/22ساعت 18:50  توسط مهتابی  | 

اولین پست

خدایا کفر نمی‌گویم                             

پریشانم

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی‌‌آنکه خود خواهم، اسیر زندگی ‌کردی

خداوندا!

اگر روزی ‌زعرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرماخیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این ‌سو و آن ‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/17ساعت 20:32  توسط مهتابی  |